نم نم بارون
 
 
شنبه 31 فروردين 1392برچسب:, :: 20:29 ::  نويسنده : نعیمه

 

عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر از آنچه می بایست را به او ببخشیم
او که یگانه است و شایسته


یک شنبه 25 فروردين 1392برچسب:, :: 15:26 ::  نويسنده : نعیمه

گفتند عینک سیاهت را بردار دنیا پر از زیباییست، عینک را برداشتم وحشت کردم از هیاهوی رنگها، عینکم را بدهید میخواهم به دنیای یکرنگ خود برگردم.....



یک شنبه 25 فروردين 1392برچسب:, :: 1:55 ::  نويسنده : نعیمه

عشق من! پاییز آمد مثل پار :: باز هم، ما باز ماندیم از بهار
احتراق لاله را دیدیم ما :: گل دمید و خون نجوشیدیم ما
باید از فقدان گل، خونجوش بود :: در فراق یاس، مشکی پوش بود
یاس بوی مهربانی می دهد :: عطر دوران جوانی می دهد

یاس ها یادآور پروانه اند :: یاس ها پیغمبران خانه اند
یاس ما را رو به پاکی می برد :: رو به عشقی اشتراکی می برد
یاس در هر جا نوید آشتی است :: یاس دامان سپید آشتی است
در شبان ما که شد خورشید؟ یاس :: بر لبان ما که می خندید؟ یاس

یاس یک شب را گل ایوان ماست :: یاس تنها یک سحر مهمان ماست
بعد روی صبح، پرپر می شود :: راهی شبهای دیگر می شود
یاس مثل عطر پاک نیتست :: یاس استنشاق معصومیتست
یاس را آیینه ها رو کرده اند :: یاس را پیغمبران بو کرده اند

یاس بوی حوض کوثر می دهد :: عطر اخلاق پیمبر می دهد
حضرت زهرا دلش از یاس بود :: دانه های اشکش از الماس بود
داغ عطر یاس زهرا زیر ماه :: می چکانید اشک حیدر را به چاه
عشق محزون علی یاس است و بس :: چشم او یک چشمه الماس است و بس

اشک می ریزد علی مانند رود :: بر تن زهرا: گل یاس کبود
گریه آری گریه چون ابر چمن :: بر کبود یاس و سرخ نسترن
گریه کن حیدر! که مقصد مشکلست :: این جدایی از محمد مشکلست
گریه کن زیرا که دخت آفتاب :: بی خبر باید بخوابد در تراب

این دل یاس است و روح یاسمین :: این امانت را امین باش ای زمین
گریه کن زیرا که کوثر خشک شد :: زمزم از این ابر ابتر خشک شد
نیمه شب دزدانه باید در مغاک :: ریخت بر روی گل خورشید، خاک
یاس خوشبوی محمد داغ دید :: صد فدک زخم از گل این باغ دید

مدفن این ناله غیر از چاه نیست :: جز تو کس از قبر او آگاه نیست
گریه بر فرق عدالت کن که فاق :: می شود از زهر شمشیر نفاق
گریه بر طشت حسن کن تا سحر :: که پر است از لخته خون جگر
گریه کن چون ابر بارانی به چاه :: بر حسین تشنه لب در قتلگاه

خاندانت را به غارت می برند :: دخترانت را اسارت می برند
گریه بر بی دستی احساس کن! :: گریه بر طفلان بی عباس کن!
باز کن حیدر! تو شط اشک را :: تا نگیرد با خجالت مشک را
گریه کن بر آن یتیمانی که شام :: با تو می خوردند در اشک مدام

گریه کن چون گریه ی ابر بهار :: گریه کن بر روی گلهای مزار
مثل نوزادن که مادر مرده اند :: مثل طفلانی که آتش خورده اند
گریه کن در زیر تابوت روان :: گریه کن بر نسترن های جوان
گریه کن زیرا که گل ها دیده اند :: یاس های مهربان کوچیده اند

گریه کن زیرا که شبنم فانی است :: هر گلی در معرض ویرانی است
ما سر خود را اسیری می بریم :: ما جوانی را به پیری می بریم
زیر گورستانی از برگ رزان :: من بهاری مرده دارم ای خزان

زخم آن گل در تن من چاک شد :: آن بهار مرده در من خاک شد
ای بهار گریه بار نا امید :: ای گل مایوس من! یاس سپید



سه شنبه 20 فروردين 1392برچسب:, :: 23:20 ::  نويسنده : نعیمه

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرانجام نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك بسازد تا خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم! »
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كنار ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،
تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»

 



وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌
اشک هایمان
‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و
بغض هایمان
‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...



وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است
و رنج‌ها بیشتر از
صبرمان...


وقتی امیدها ته‌ میكشد
و
انتظارها به‌ سر نمیرسد ...


وقتی طاقتمان تمام‌ میشود
و تحمل مان‌ هیچ ...



آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌
تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌
تو
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...


آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و
تو را میخوانیم ...



آن‌ وقت‌ است‌ كه‌
تو را آه‌ میكشیم
تو را
گریه ‌میكنیم ...
و تو را
نفس میكشیم ...


وقتی تو جواب ‌میدهی،
دانه ‌دانه‌
اشکهایمان ‌را پاك‌ میكنی ...
و یكی یكی غصه‌ها را از
دلمان ‌برمیداری ...



گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را
باز میكنی
و
دل شكسته‌مان‌ را بند میزنی ...


سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌
سبکی میگذاری و راحتی ...


بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان،
لبخند...



خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی،
و دعاهایمان‌ را
مستجاب...



آرزوهایمان‌ را
برآورده می کنی ؛

قهرها را
آشتی میدهی

و سخت‌ها را
آسان

تلخ‌ها را
شیرین میكنی

و دردها را
درمان



ناامیدی ها، همه
امید میشوند

و سیاهی‌ها
سفیدسفید...



پنج شنبه 15 فروردين 1392برچسب:, :: 15:26 ::  نويسنده : نعیمه
 
شعری زیبا از فریدون مشیری كه دوباره خواندنش هميشه دلچسپ است...
تقديم به همه دوستان عزيز
 
Description: Description: ?î?çUU  U?çU ?ñUU?çUU ?ï?ñ U�é?çU U?çU ?ñUU?çUU |  HiPersian.com
من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست،
کنج هر ديوارش
دوست‌هايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
 
هر کسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند.
 
شرط وارد گشتن
شست و شوي دل‌هاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست...
 
بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي‌نويسم اي يار
خانه‌ي ما اينجاست
 
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست؟ "
 
(( فريدون مشيري ))


پنج شنبه 15 فروردين 1392برچسب:, :: 14:57 ::  نويسنده : نعیمه

vvvvv