نم نم بارون
 
 
دو شنبه 28 اسفند 1391برچسب:, :: 10:41 ::  نويسنده : نعیمه

امسال هم گذشت اما کسی که انتظارش رو میکشیدیم تا دنیا رو پاک کنه از این همه درد و رنج و ظلم و ستم نیومد

یعنی بهتره بگم نخواستیم که بیاد هیچ کدوم هیچ قدمی برای آمدنش بر نداشتیم یه شعر قشنگی در این رابطه هست که میگه:

چشم هایم از دلم رنجیده اند هر چه را دل خواست آنها دیده اند

در عوض یک کار مشکل خواستند دیدن موعود از دل خواستند

چون نباشد دل پی دریای نور بسته باشد دیده هنگام ظهور

مهدیا دل را خودت یاری بده چشم هایم را تو دلداری بده

خودم رو میگم هیچ قدمی برای اومدنش بر نداشتم از دنیا از این همه بی عدالتی و ظلم مینالم اما ذره ای سهم خودم را برای مهیا کردن شرایط ظهورش آماده نکردم شاید چون مطمئنم اگر بیاد پیشش شرمنده میشم بابت این همه گناهی که کردم و میکنم و به خاطر همین میترسم از اومدنش بیایید تو این سال جدید شده حتی یک قدم کوچیک واسه بهتر شدن، پاکتر شدن و در کل انسان تر شدن برداریم بیایید یک قدم کوچیک برای مهیا کردن ظهور آقا برداریم و باور کنیم که با اومدنش اوضاع هممون بهتر میشه  

یا این دل شکستة ما را صبور کن / یا لااقل به خاطر زینب ظهور کن

دیگر بتاب از افق مکه ، ماه من! / این جاده های شب زده را غرق نور کن . . .



جمعه 18 اسفند 1391برچسب:, :: 11:47 ::  نويسنده : نعیمه

فاتحه جهت شادی روح این شاعر گرانقدر فراموش نشود لطفا

 

با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم

در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر

نغمه‌ی تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی

مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی

هر که به دیدار تو نائل شود

یک‌شبه حلّال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه‌ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم، لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه‌ی جان من است

نامه‌ی تو خطّ امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب

بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما

کی و کجا وعده‌ی دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم

تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه‌ی مشعر، کدام کنج منا

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی

روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم

ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

آغاسی



جمعه 18 اسفند 1391برچسب:, :: 11:38 ::  نويسنده : نعیمه

جـمــعــه هـا طـبــع مـن احــساس تــغـزل دارد

نــاخــودآگـاه بــه سمـت تـــو تـمایـل دارد

بی تو چنــدیـــست که در کار زمــیـن حــیرانم

مانـده ام بی تـو چرا باغـچه ام گـل دارد

شایـد ایـن باغــچه ده قـرن به اســتقبــالت

فــرش گسـتـرده و در دســت گلایــل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

مــاه مخــفـی شــدنـش نـیــز تـعــادل دارد

کودکی فـال فروش است و به عشــقـت هـر روز

می خـــرم از پــسرک هـر چه تـفــال دارد

یــازده پـله زمــین رفـت بــه سـمــت مــلکوت

یــک قـدم مانــده زمـیـن شــوق تکامـل دارد

هـیــچ سـنگی نـشـــود سـنگ صـبورت، تـنـــها

تکیـــه بــر کــعـبــه بــزن، کـعــبه تــحـمــل دارد...

( شــــاعـــر ســیـدحــمیــدرضــابـرقـعی)



پنج شنبه 17 اسفند 1391برچسب:, :: 20:23 ::  نويسنده : نعیمه

دلـــــم گرفتـــــــــــــــه ...

مثـل هـــوای ِ ابــری ِ شهــری خامـــوش

دلــــم تنـگ اسـت ...

مثـل آسمـــــــــــــان ِ بــــــی ستــاره ی ِ شـبیِ زمستــــــانـی

حــال ِ دلـــــــــــم خـــوب نیســت

خدایا

خستــه ام ...خستـــــه ...

به مــن جـــایی بــــــــــــــــــــده آنجـا

حـــــــــوالی ِ ابـــرها

دیـوار به دیــوار ِ کلبـــه ی ِ ستــــاره ها

آنجـا که همـــه جـا نـــــــــــــور است و نگــــار

می خواهـم بخوابـــــم

می خواهـــــــــــــــم در آغــــوش ِ گــــــــرم ات آرام گیــرم

دلــــم گرفتــــه ...

دلـــــم تنگــــــــــــــــــــ اسـت

دلــــم پـــرواز می خواهـد

 



دو شنبه 14 اسفند 1391برچسب:, :: 23:36 ::  نويسنده : نعیمه

 

Inline image 1
Inline image 2
Inline image 3
Inline image 4
Inline image 5
Inline image 6
Inline image 7
Inline image 8
Inline image 9
Inline image 10
Inline image 11
Inline image 12
Inline image 13
Inline image 14
Inline image 15
Inline image 16
Inline image 17
Inline image 18
Inline image 19
Inline image 20
Inline image 21
Inline image 22
Inline image 23
Inline image 24
Inline image 25
Inline image 26
Inline image 27
Inline image 28
Inline image 29


شنبه 12 اسفند 1391برچسب:, :: 1:43 ::  نويسنده : نعیمه



شنبه 12 اسفند 1391برچسب:, :: 1:32 ::  نويسنده : نعیمه


هر بامداد جمعه از این جمعه های نور


یعنی درست ساعت مستی...زمان شور


در من کسی شبیه خودم زار می زند


یعنی بساط ندبه ی من... گشت جفت و جور


شعر است آنچه می چکد از چشمهای من


اشک است آنچه میکند از دفترم عبور...

شاعر:وحیده افضلی

 



شنبه 12 اسفند 1391برچسب:, :: 1:27 ::  نويسنده : نعیمه


گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن مثل رود...

باشفقت و مهربان باش مثل خورشيد...

اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان مثل شب...

وقتي عصباني شدي خاموش باش مثل مرگ...

متواضع باش و كبر نداشته باش مثل خاك...

بخشش و عفو داشته باش مثل دريا...

اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش مثل آينه...


 



چهار شنبه 2 اسفند 1391برچسب:, :: 8:54 ::  نويسنده : نعیمه

 

 چه تلخ است روابطمان این روزها که چیزی نیست جز حسابگری 
   
مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده
بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت
شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب
دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دو می وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود.
این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه    می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم.
روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست.

عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد . اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.

چه ستمگر است آنکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد


چهار شنبه 2 اسفند 1391برچسب:, :: 8:43 ::  نويسنده : نعیمه
پس از آفرینش آدم
خدا گفت به او:
 نازنینم آدم،
با تو رازی دارم ، اندکی پیشتر آی.
آدم آرام و نجیب آمد پیش
زیر چشمی به خدا می نگریست
محو لبخند غم آلود خدا
دلش انگار گریست.
"نازنینم آدم ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید )
یاد من باش که بس تنهایم"
بغض آدم ترکید ،گونه هایش لرزید،
و به خدا گفت:
من به اندازه ی...
من به اندازه ی گلهای بهشت ... نه...
به اندازه عرش... نه... نه
من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من
دوستدارت هستم.
آدم کوله اش را برداشت.
خسته و سخت قدم بر می داشت،
راهی ظلمت پر شور زمین.
طفلکی بنده غمگین ، آدم
در میان لحظه ی جانکاه هبوط ،
زیر لبهای خدا باز شنید که گفت:
نازنینم آدم، نه به اندازه ی تنهایی من
نه به اندازه ی عرش، نه به اندازه ی گلهای بهشت
که به اندازه یک دانه گندم فقط یادم باش.
نازنینم آدم، نبری از یادم!